ابن المقفع ( مترجم : منشي )
85
كليله و دمنه ( فارسي )
خطر بديد و قصد او در جان خود مشاهدت كرد اگر كوشش فرو گذارد در خون خويش سعى كرده باشد ؛ و چون بكوشيد اگر پيروز آيد نام گيرد ، و اگر بخلاف آن كاري اتّفاق افتد باري كرم و حميّت و مردانگي و شهامت او مطعون نگردد ، و با سعادت شهادت او را ثواب مجاهدت فراهم آيد . پس خويشتن بر گردن ماهي خوار افگند و حلق او محكم بيفشرد چنان كه بيهوش از هوا در آمد و يكسر به زيارت مالك [ 1 ] رفت . پنج پايك سر خويش گرفت و پاى در راه نهاد تا بنزديك بقيّت ماهيان آمد ، و تعزيت ياران گذشته و تهنيت حيات ايشان بگفت و از صورت حال اعلام داد . همگنان شاد گشتند و وفات ماهي خوار را عمر تازه شمردند و إنّ حياة المرء بعد عدوّه * و إن كان يوما واحدا لكثير [ 2 ] مرا شربتي از پس بد سگال * بود خوشتر از عمر هفتاد سال و اين مثل بدان آوردم كه بسيار كس بكيد [ 3 ] و حيلت خويشتن را هلاك كرده است . لكن من ترا وجهي نمايم كه اگر بر آن كار توانا گردي سبب بقاى تو و موجب هلاك مار باشد . زاغ گفت : از اشارت دوستان نتوان گذشت و راى خردمندان را خلاف نتوان كرد . شگال گفت : صواب آن مينمايد كه در اوج هوا پروازي كني و در بامها و صحراها چشم مياندازي تا نظر بر پيرايهاي گشاده افگني كه ربودن آن ميسّر باشد . فرود آئي و آن را برداري و هموارتر ميروي چنان كه از چشم مردمان غايب نگردي . چون نزديك مار رسي بر وى اندازي تا مردمان كه در طلب پيرايه آمده باشند نخست ترا باز رهانند آنگاه پيرايه بردارند . زاغ روى بآباداني نهاد زني را ديد پيرايه بر گوشهء بام نهاده و خود به طهارت مشغول گشته ؛ در ربود و بر آن ترتيب كه شگال گفته بود بر مار انداخت . مردمان كه در پى زاغ بودند در حال سر مار بكوفتند و زاغ باز رست .
--> [ 1 ] . ( 5 ) مالك مراد مالك دوزخ است . يعني يكسر به جهنّم رفت . در حكايت شير و خرگوش ( ص 87 س 13 ) « جان مردار به مالك سپرد » باز آمده است . [ 2 ] . ( 9 ) و إنّ حياة . . . براستي كه زندگاني مرد از پس دشمنش اگر يك روز نيز باشد بسيار باشد . [ 3 ] . ( 11 ) كيد بدي سگاليدن ، بدسگالي كردن در حقّ كسي ، حيله و چاره و مكر كردن .